چهارشنبه28آذر97
سلام به همه عزیزان دوست داشتنی و به گل های زندگی خودم. که روز به روز بزرگتر و عاقل تر و گاهاً برعکس عمل می نمایند البته. آذر زیبا کم کم به پایان میرسه و زیبایی های پاییز عاشق رو میبره. آذر برای من مفهوم زیبایی رو به ارمغان میاره،" مادر شدن" هر چند این تجربه شیرین با سختی ها و تلخی هایی همراه بود ولی الان که دخترم در کنارم می نشینه و گاهی درد و دل می کنه و زمانی که دلم میگیره با من همنوا میشه تازه میفهمم خدای مهربان چه موهبتی رو به من ارزانی کرده.
پروردگار من! شکرت می کنم به من توان بده و آرامشی عمیق، بگذار نابینا از آدم های اطرافم زندگی کنم. دوستت دارم و میدانم تو بهترین ها رو برایم در نظر داری.
دخترک از اول ماه روزها رو شمرد تا به عدد 22 برسه. قرار شد طبق معمول کلاس که نباید کیک می خریدیم و تولد با شیرینی و آب میوه باید برگزار میشد و با مشورت همسرجان تصمیم برآن شد از دونات های خوشمزه ای که در منزل دایی جان خورده بودیم برای عزیزان همکلاسی با شیر سفارش بدیم . صبح زود به مدرسه به خانم ترابیان عزیز تحویل دادیم و ظاهراً طبق گزارشات واصله بسیار لذت برده بودند و آویسا کلی کیف کرده بود. مخصوصا وقتی دوستای مهربونش براش برخلاف تولدهای دیگر دوستان کادو آورده بودند بسیار بیشتر مسرور شده بود. کادوهای ستایش جون و الیسای عزیز. مخصوصا کادوی الیسای عزیز که واقعا هوشمندانه انتخاب شده بود. دیوان حافظی که آویسا الان همیشه و همه جا همراهش. گاهی وقتا از آدم هایی که اصلاً انتظار نداری مهربانی هایی میبینی که شیرینی اش شاید تا آخر عمر در وجودت می ماند.
بعد تولد در مدرسه دخترک اصرار بر برگزاری تولد در خانه داشت مخصوصاً بعد از دیدن لباس پرنسسیش که همه ش در رویاهاش پوشیدنش رو تجسم می کرد و هی برای من تعریف می نمود. خلاصه بعد هماهنگی خانواده همسرجان جشنی در منزل برپا نمودیم و آویسا کلی با لباسش حال کرد.
در این میان برخوردهای علی و حسادت های ریزش واقعاٌ اذیت کننده بود. مخصوصا با ورود فرهام به مهمانی صحنه منزل به میدان جنگ تبدیل شد و جالب تر اینکه بعد از رفتن مهمان ها علی آقا تا صبح در خواب گریه کرد و حسادت های درونش رو در خواب به زبون آورد. در پاسخ به سوال من که چرا علی گریه میکنی؟ چرا شما برای من کیک نخریدین و ....
در دلمان گفتیم خوب است که به ازای هر کادو آویسا علی آقا هم کادو گرفتن ولی خوب عالم بچگی حساسیت های خودش رو داره. البته شامی هم که میل نمودن بسیار قاطی پاتی خوردن و کلی موز تناول نمودن مثال کسی که از قحطی برگشته اند.
همانطور که گفتم دخترم در مسابقه مشاعره شرکت کرده بودند و البته خاطر نشان کنم بخاطر مسائلی هنوز حضور ایشان مسجل نشده ولی خوب هفته ای یه بار جلسه تمرین میروند و تمرین می نمایند. در این میان علی کوچولو بسیار جالب شعرهای آویسا رو حفظ شده و گاهی دوبیتی هایی بر زبان می آورند که من خنده م میگیره. که چطور بی تمرین تنها با شنیدن شعر از زبان آویسا هنگام تمرین شعرها رو حفظ میکنه. برای دوستم تعریف کردم پیشنهاد دادن که ایشان را هم کلاس مشاعره ببرم اما بنده امتناع ورزیدم.
و به قول دوستم زینب عزیز مامان آلاء جون همکلاس مشاعره آویسا، در حقش ظلم نکن بزار بچگی کنه.
خدای بزرگم! تو خداوند جان و آرامش هم قلب هایی! از تو بابت تمام داشته ها و نداشته هایم ممنونم.




تولد در مدرسه




آویسا و مهدیس اولین نفرات دریافت کننده ده ستاره و گرفتن جایزه ماه

روز مشاغل




چهارشنبه28آذر97 

